دغدغه های یک مادر برای آینده فرزندانش

۱۴ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

خوراکی سالم

این روزها همش درگیر این هستم که عصرونه جدید و سالم چی برای بچه ها آماده کنم؟

همه نگران کم خوردن بچه هاشون هستن و من نگران پرخوری مدامشون ): خیلی هم سخت پسند شدن. 

هر چیزی نمیخورن 

چون تو دوران امتحانای من باباشون بهشون پفیلا و بیسکوییت و خرت و پرت می داده الان از منم همین انتظار رو دارن که من خیلی بهش توجه نمی کنم.

سعی می کنم براشون خودم چیپس درست کنم یا کیک و شیرینی و پاستیل رو خودم درست میکنم اما تند تند تموم میشه 

چیکار کنم من؟ 

اگه نظری دارید کمکم کنید (:

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
او...

جوجه فقلی

کوثر با ناراحتی از تو اتاق اومده بیرون میگه مامان بیا علی رو دعوا کن به من سه بار گفته جوجه فقلی (جوجه فکلی) 😂😂😂😂

علی از تو اتاق داد میزنه سه بار نگفتم دو بار گفتم😂😂😂😂

اصلا نمیدونم این واژه رو از کجا یاد گرفته ولی دعواهاشون خیلی بامزه س

به کوثر گفتم شوخی کرده مامانی

یه هو عصبانیتش تبدیل شد به خوشحالی و رفت پیش علی گفت داداشی شوخی کردی؟ و در صلح و صفا به ادامه بازی پرداختند😂😂😂😂😂😂

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
او...

غیرقابل اعتماد

چند ماه پیش مادربزرگم فوت شدن و شرایط روحی بدی تو خونه حکمفرما بود. مخصوصا که بابام بشدت به مامانش وابسته بود و حتی خودش رو بازنشسته کرده بود که دیگه دربست در اختیار مامانش باشه, اما خب حکمت خدا تو این بود که قبل از اینکه حکم بازنشستگی بابا بیاد, مادربزرگم از دنیا بره. 
خلاصه وضعیت روحی بابام خراب بود و منم تو اون وضعیت برگشتن به خونه رو صلاح نمیدونستم و یه مدت خونه بابام موندم که به هوای بچه ها حال روحی بابام بهتر بشه. 
هر روز یکی می اومد خونمون تا حال و هوای بابا عوض بشه. یه روز یکی از پسرعمه هام اومد که به مسخره بازی و شیطونی معروفه خخخ یه سه چهار سالی از من بزرگتره و به قیافش اصلا نمیخوره این حجم از شیطونی 😅
همینطور که با بابا شوخی میکرد یه هو کوثر رفت تو اتاق. پسر عمه م خیلی عادی گفت کوثر میای باهم بازی کنیم؟ کوثرم خیلی شیک و مجلسی گفت نه, من به تو اعتماد ندارم😆😆😆😆😆
وااااای بیچاره مونده بود چی بگه 
من و بابام که دیگه داشتیم کبود میشدیم از خنده😆😆😆😆
و اینگونه بود که فرزندم باز هم حماسه افرید. تا یه هفته بعدش هر کی میومد خونمون میگفتن کوثر به ما اعتماد داری؟😄
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
او...

نماز جادویی علی

چند روزیه که حال جسمیم خیلی بده, شاید باورتون نشه اما حتی رگ های دستمم درد میکنن. تموم استخونام درد میکنن. تب ندارم اما دائم یا بدنم داغ میشه یا میلرزم. 

وقتم هم خیلی برای خوندن درسام کمه و حسابی کلافم. 

علی و کوثر میرن و میان دستاشونو بالا میگیرن میگن خدایا مامانی خوب بشه😍😍😍😍

علی اومده میگه مامان من یه نماز جادویی بلدم تو یه شب تاریک خوندمش فرداش بابا خوب شد، الان برای توام میخونم خوب بشی.

بعد رفته تو یکی از اتاقا که پنجره نداره و تاریکه، داره واسم نماز جادویی میخونه که خوب بشم😍😍😍😍 اخه من چه کنم با این پسر😍😍😍

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
او...

قطعی برق و صرفه جویی

چند روزیه که روزی دو سه ساعت برقمون قطع میشه. کلی فکر کردم که چطور میشه تو مصرف برق صرفه جویی کنم. ما بجز کولر و تلویزیون تقریبا وسیله پر مصرف دیگه ای نداریم. کولر رو که شب تا صبح و گاهی حتی تا ظهر، خاموش میکنم و وقتی هوا خیلی گرم شد، روشنش میکنم.

اما تلویزیون چون در انحصار بچه هاست؛ باید یه فکری دربارش میکردم. 

امروز که برق قطع شده بود و علی همش داشت غر می زد، بهش گفتم میدونی چرا برق قطع میشه؟ چون ما باید به فکر همه باشیم.

 اگه قرار باشه تو هر خونه ای همش تلویزیون روشن باشه و مردم به فکر بقیه نباشن؛ بعد برق خونه خودشون و بقیه قطع میشه.

 بعدشم بچه ها وقتی بازی میکنن، رشد میکنن و بزرگ میشن. وقتی همش پای تلویزیون بشینن، ممکنه چشم و سرشون درد بگیره و اذیت بشن... دیگه انقدر واسش از این چیزا گفتم و خودشم تکمیل کرد؛ تا وقتی برق اومد خیلی شیرین گفت: مامان! من میخوام صرفه جویی کنم.

 الان با کوثر میریم بازی می کنیم و تلویزیونم نگاه نمی کنیم😃

و اینگونه بود که من به مقصودم رسیدم😉 باشد که رستگار شوم😆

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
او...

جنگ بازی😳

صبح ها که کوثر از خواب بیدار میشه , بدو بدو میره پیش علی و با خوشحالی میگه داداشی میای با هم بجنگیم؟ 😵😳 

خب جواب داداشی هم که واضح و مبرهنه. با ذوق میگه اره بیا بریم ملاقه برداریم بجنگیم😟

البته در اکثر مواقع باهم نمیجنگن , دوتایی باهم میرن (به قول کوثر ) آمریکاها رو میکشن. خیلی هم بامزه از دست امریکاها فرار میکنن انگار واقعا یکی داره دنبالشون میکنه. کلا بازی هاشون خیلی هیجانیه

داشتم به این فکر می کردم که اینا اصلا نیازی به اسباب بازی ندارن. با چندتا ملاقه و قابلمه و پتو و بالش انقدر بازی های مختلف اختراع میکنن که اصلا سراغ اسباب بازی نمیرن.

به این نتیجه رسیدم گاهی خود ما به خاطر ذوق و شوقمون بچه ها رو بد بار میاریم. انقدر دنبال بهترین و گرون ترین اسباب بازیا میریم اما بچه ها الان تو این فازا نیستن. باید مواظب باشیم خودمون با دست خودمون بچه ها رو متوقع و مصرف کننده سیری ناپذیر بار نیاریم.

اینم خونه ای که بچه ها باهم ساختن😃

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
او...

دامپزشک

پای بابام پیچ خوره و آسیب دیده. 

علی خیلی نگران به بابا نزدیک شد و با ناراحتی گفت: کاش من دامپزشک بودم تا خودم خوبت می کردم.  ((((((((((:
اخه هر کارتونی دیده شخصیت مورد علاقه ش یه حیوون کوچولو بوده که موقع مریضی پیش دامپزشک میرفته ....
خدایا این شادیا رو از ما نگیر خخخخ
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
او...

همانا بعد از هر تنبلی کوششی فراوان خواهد بود

دیروز رو مهمون داشتم و اصلا فرصت نکرده بودم درس بخونم. میدونستم که از شام دیشب مونده واسه همین با خیال راحت از صبح که بیدار شدم مشغول درس خوندن بودم و به جز موقع صبحونه بچه ها دیگه در یخچال رو باز نکرده بودم.

وقتی کوثر اومد سراغم و گفت مامان گشنمه با خوشحالی از جام بلند شدم و فتم به طرف یخچال که غذای بچه ها رو بدم و چقدر هم خوشحال بودم که امروز مجبور نبودم پاشم ناهار درست کنم /:

اما همین که نگاهم به اندازه قابلمه توی یخچال افتاد تازه فهمیدم چه اشتباهی مرتکب شدم ):

غذای بچه ها رو دادم داشتم فکر میکردم ناهار رو چه کنم که یادم افتاد تو فریزر خورش دارم، سریع برنج رو آماده کردم و گفتم خوبه میرم سر درسم تا برنج آماده بشه. دوباره یکمی فکر کردم پس شام رو چی کنم/: 

دوباره با خودم گفتم خب اینو میذارم واسه شام و الانم که بچه ها غذاشونو خوردن خودمون یه ابدوغ خیار میخوریم. شروع کردم به آماده کردن آبدوغ خیار که علی اومد گفت من هنوز گشنمه ها /: گفتم خب اشکالی نداره بیا با ما آبدوغ خیار بخور که فرمودن دوست نمیدارن (عجب گیری کردیما یه روز خواستیم درست و حسابی درس بخونیم )

بساط حلوا که خوراکی مورد علاقه ی بچه هاست رو به پا کردم و تا همسر جان برسن همه چی رو روبه راه کردم ... 

اما حالا دیگه حوصله درس خوندن نداشتم /: 

یعنی فکر کنم داشتم به سمت یه خونه تکونی اساسی پیش می رفتم؛ که خدا رحم کرد و مهر درس خوندن رو به دلم انداخت (:

حالا اگه خدا بخواد اومدم بشینم بخونم...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
او...

6.پیشی

راستش حوصله م سر میره از اینکه اسم بچه ها رو سانسور کنم. میخوام از امروز اسمشونو بگم😄
معمولا وقتایی که بچه ها باهم بازی میکنن یه قسمتی از خونه تبدیل میشه به خونشون بعد میرن مسافرت بازی. اکثر مواقع هم یا به هواپیما نمیرسن یا از قطار جا میمونن خخخخ انقدرم با هیجان بازی میکنن انگار واقعا از قطار یا هواپیما جا موندن 😂😂😂
امروز اما در اقدامی بی سابقه وقتی داشتن بازی می کردن یه هو دیدم علی میگه پیشی بیا بیا اینجا برات شیر بریزم تو کاسه تو لیس بزن. کوثر هم میو میو کنان و بدو بدو دنبال شیر میومد. انقددددر صحنه خنده داری بود که فقط رفتم تو اتاق و شروع کردم به خندیدن😂😂😂😂
اخه معمولا خوششون نمیاد به بازیشون بخندم خخخ.
خوبه تو این شرایط اقتصادی و اجتماعی اقلا این خوشیا رو داریم...
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
او...

5. بازی این روزهای ما


مدتیه شبکه پویا برنامه ای نشون میده به نام باهم بازی. 

برنامه بسیار جالبیه. کلی ایده های جدید و جالب برای بازی های مختلف با بچه ها میده و کلی کمک من شده که بچه ها رو از تلویزیون دور کنم. 

یه مدتی بود با هیچ ترفندی تلویزیون رو رها نمی کردن اما الان همش میرن دنبال بازیشون. 

یکی از بازی های جذابش این بودکه هر چی شال و چادر داشت مثل یه مسیر روی زمین می انداخت، بعد یه سطل توپ اول مسیر بود که بچه ها باید با قاشق این توپ ها رو به انتهای مسیر می بردن. بازی خیلی جالبیه هرچند که کمی واسه بچه های من با درگیری پیش میره خخخخ

بازی بعدی که خیلی مهیج تر هست (البته از نظر من) اینجوریه که لیوان های پلاستیکی رو روی هم میچینن و با توپ بهشون میزنن. 

حالا کنار این بازیا بچه ها هی نظرات مختلف هم میدن که میشه اینجا رو اینطوری تغییر بدیم یا اونجاشو اونطوری بازی کنیم خخخخ



۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
او...