دغدغه های یک مادر برای آینده فرزندانش

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مادرانه» ثبت شده است

باغ بزرگ من

من همیشه تو رویاهام یه باغ برگ میوه دارم که همه نوع میوه ای داره و همه وسیله ای برای بازی بچه ها و ....

امروز که بعد از فک کنم حدود یک سالی، بالاخره همسر جان راضی شدن جمعه رو از خونه بیرون بیان و یه تفریح بکنیم /: رفتیم اطراف شهر و جاهای خنک. 

البته از اون جایی که اینجا کویری هست، حتی اطراف شهر هم خیلی خبری از سر سبزی و خنکی به معنای واقعی نبود. 

سرسبزی باغ پدربزرگم کجا و اینجا کجا....

همینطور که داشتیم برمی گشتیم، منم داشتم به آرزوهام فکر می کردم.

به همسرم گفتم : کاش بیایم اینجا از این زمینای خالی اینجا یه زمین بزرگ بخریم و توش یه عالمه درخت بکاریم. این جوری هم میوه ها و سبزیجات سالم و ارگانیک داریم، هم جایی داریم که پنجشنبه جمعه ها تنها تو خونه نمونیم و از آب و هواش استفاده کنیم، هم بچه ها یه حیاط خیلی بزرگ برای بازی دارن، هم میتونیم دوستامون که مثل خودمون اینجا تنها هستن رو بیاریم و سبب خیر واسه اونا هم بشیم و... تازه می تونیم واسه آب هم مثل اون کشاورز نمونه یزدی آب رو از پاییز و زمستون ذخیره کنیم و با آبیاری قطره ای، بهش برسیم، واسه برق هم پنل خورشیدی بذاریم، برای بچه ها هم یه استخر کوچولو درست میکنیم، یه میز پینگ پونگ و لوازم ورزشی هم می خریم و ...

  همینطور برای خودم خیالبافی می کردم و مزایای طرحم رو می گفتم که همسرم شروع کرد به نظریه دادن /: 

اولین نظریه شون هم این بود که حالا امنیتش رو چجوری تامین کنیم و انقدر منفی بافی کرد که رویای نازنینمو نابود کرد ))))))))))):

بابا خب من که میدونم این در حد رویا باقی می مونه چرا رویای نازنین منو خراب می کنی /: 

و این گونه بود که باغ بزرگ و پر از میوه ی من دود شد و رفت هوا...

نکته بسیار جالبش این بود که وسط نظریات ارزشمند من، یه هو علی برگشته می گه: مامان تو چقدر چیز میز میخوای؟ خودمون که خونه داریم بسه واسمون /:

یعنی یه پسر دارم شاه نداره (((((((((((((((((((((((:

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
او...

مدارس متفاوت

امسال مهد علی تغییر مکان داده و از اینجا رفته و جای جدیدشون هم خیلی دوره و هم خیلی گرون تر (البته حتی همین گرون ترش هم از بقیه مهدها ارزون تره) و برای من امکانش نبود که علی رو ببرم.

از اول تابستون ذهنم مشغول مهد علی بود. به هر جا زنگ می زدم اون آپشنایی که من میخواستم رو نداشتن هیچکدوم مثل مهد قبلی خودش نبودن. یه مورد بود که خیلی خوب بود اما بسیار گرون بود و همون مشکل دوری رو داشت، یکی دوتا دیگه هم بودن که خوب بودن اما هم یک روز درمیون بودن و هم ساعت نه تا دوازده که با شرایط من جور نمی شد.

خلاصه که به شدت ذهنم مشغول بود که چی کار کنم، تا اینکه با یه کانال تو ایتا آشنا شدم. 

تو این کانال مدارس مسجد محور رو معرفی کرده بود. راستش من تا حالا هیچی در این مورد نشنیده بودم. خب اولش هم به نظرم خیلی جالب نیومد. 

اما با همسرم که صحبت کردم به نظرم اومد که ارزشش رو داره که بریم و ببینیم چیه.

وقتی رفتم و باهاشون صحبت کردم نظرم کاملا عوض شد و خیلی هم خوشحال شدم که همه اون ایده آل هایی که من تو ذهنم بود این ها داشتن.

گفتن که شش سال برای این کار تحقیق کردن و با تمام روش ها و متدهای موفق دنیا آشنا شدن. 

تصمیمشون این بود که به جز درس های معمول آموزش و پرورش ، کارهای دیگه ای هم انجام بدن. مثلا آموزش برخی مشاغل یا اموزش طب و نجوم و حتی اموزش بعضی ورزش ها به صورت کاملا حرفه ای. البته نه اینکه از همون کلاس اول ابتدایی به بچه ها طب یاد بدن ، همه رو طبق برنامه تا پایان دوره متوسطه آروم آروم به بچه ها آموزش میدن و در آخر هم بچه ها مسلط به دوتا زبان می شن. یا اینکه می گفت ما هیچ اصراری روی هیچ درسی نداریم و برای بچه ها جلسات استعدادیابی برگزار می کنیم تا استعداد بچه ها رو تو همون زمینه پرورش بدیم. 

یکی از نکات جالبش این بود که می گفت ما دنبال این هستیم که روی معنویات بچه ها کار کنیم، جوری که هم زده نشن و هم براشون جذاب باشه. 

البته یه سری نقدها بهشون دارم، اما معتقدم واقعا کار فوق العاده ای هست.اگه واقعا بتونن همون جوری که گفتن انجامش بدن. 

چند روز پیش هم یه همایش چهار ساعته داشن که اساتیدشون رو دعوت کردن و درباره طرح بیشتر صحبت کردن و به نظرم واقعا خوب بود. 

تصمیم گرفتم امسال که فعلا علی مدرسه رو شروع نکرده برای پیش دبستانی، بفرستمش همینجا اگه راضی بودم از کارشون و همونطوری که میگفتن بودن، برای دبستان هم همینجا بفرستمش.


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
او...

غیرقابل اعتماد

چند ماه پیش مادربزرگم فوت شدن و شرایط روحی بدی تو خونه حکمفرما بود. مخصوصا که بابام بشدت به مامانش وابسته بود و حتی خودش رو بازنشسته کرده بود که دیگه دربست در اختیار مامانش باشه, اما خب حکمت خدا تو این بود که قبل از اینکه حکم بازنشستگی بابا بیاد, مادربزرگم از دنیا بره. 
خلاصه وضعیت روحی بابام خراب بود و منم تو اون وضعیت برگشتن به خونه رو صلاح نمیدونستم و یه مدت خونه بابام موندم که به هوای بچه ها حال روحی بابام بهتر بشه. 
هر روز یکی می اومد خونمون تا حال و هوای بابا عوض بشه. یه روز یکی از پسرعمه هام اومد که به مسخره بازی و شیطونی معروفه خخخ یه سه چهار سالی از من بزرگتره و به قیافش اصلا نمیخوره این حجم از شیطونی 😅
همینطور که با بابا شوخی میکرد یه هو کوثر رفت تو اتاق. پسر عمه م خیلی عادی گفت کوثر میای باهم بازی کنیم؟ کوثرم خیلی شیک و مجلسی گفت نه, من به تو اعتماد ندارم😆😆😆😆😆
وااااای بیچاره مونده بود چی بگه 
من و بابام که دیگه داشتیم کبود میشدیم از خنده😆😆😆😆
و اینگونه بود که فرزندم باز هم حماسه افرید. تا یه هفته بعدش هر کی میومد خونمون میگفتن کوثر به ما اعتماد داری؟😄
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
او...

قطعی برق و صرفه جویی

چند روزیه که روزی دو سه ساعت برقمون قطع میشه. کلی فکر کردم که چطور میشه تو مصرف برق صرفه جویی کنم. ما بجز کولر و تلویزیون تقریبا وسیله پر مصرف دیگه ای نداریم. کولر رو که شب تا صبح و گاهی حتی تا ظهر، خاموش میکنم و وقتی هوا خیلی گرم شد، روشنش میکنم.

اما تلویزیون چون در انحصار بچه هاست؛ باید یه فکری دربارش میکردم. 

امروز که برق قطع شده بود و علی همش داشت غر می زد، بهش گفتم میدونی چرا برق قطع میشه؟ چون ما باید به فکر همه باشیم.

 اگه قرار باشه تو هر خونه ای همش تلویزیون روشن باشه و مردم به فکر بقیه نباشن؛ بعد برق خونه خودشون و بقیه قطع میشه.

 بعدشم بچه ها وقتی بازی میکنن، رشد میکنن و بزرگ میشن. وقتی همش پای تلویزیون بشینن، ممکنه چشم و سرشون درد بگیره و اذیت بشن... دیگه انقدر واسش از این چیزا گفتم و خودشم تکمیل کرد؛ تا وقتی برق اومد خیلی شیرین گفت: مامان! من میخوام صرفه جویی کنم.

 الان با کوثر میریم بازی می کنیم و تلویزیونم نگاه نمی کنیم😃

و اینگونه بود که من به مقصودم رسیدم😉 باشد که رستگار شوم😆

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
او...

دامپزشک

پای بابام پیچ خوره و آسیب دیده. 

علی خیلی نگران به بابا نزدیک شد و با ناراحتی گفت: کاش من دامپزشک بودم تا خودم خوبت می کردم.  ((((((((((:
اخه هر کارتونی دیده شخصیت مورد علاقه ش یه حیوون کوچولو بوده که موقع مریضی پیش دامپزشک میرفته ....
خدایا این شادیا رو از ما نگیر خخخخ
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
او...

6.پیشی

راستش حوصله م سر میره از اینکه اسم بچه ها رو سانسور کنم. میخوام از امروز اسمشونو بگم😄
معمولا وقتایی که بچه ها باهم بازی میکنن یه قسمتی از خونه تبدیل میشه به خونشون بعد میرن مسافرت بازی. اکثر مواقع هم یا به هواپیما نمیرسن یا از قطار جا میمونن خخخخ انقدرم با هیجان بازی میکنن انگار واقعا از قطار یا هواپیما جا موندن 😂😂😂
امروز اما در اقدامی بی سابقه وقتی داشتن بازی می کردن یه هو دیدم علی میگه پیشی بیا بیا اینجا برات شیر بریزم تو کاسه تو لیس بزن. کوثر هم میو میو کنان و بدو بدو دنبال شیر میومد. انقددددر صحنه خنده داری بود که فقط رفتم تو اتاق و شروع کردم به خندیدن😂😂😂😂
اخه معمولا خوششون نمیاد به بازیشون بخندم خخخ.
خوبه تو این شرایط اقتصادی و اجتماعی اقلا این خوشیا رو داریم...
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
او...

1. دغدغه این روزها

بچه ها بزرگ و بزرگ تر می شوند و نگرانی های من بیشتر و بیشتر...
انگار هر چی کوچیکتر بودن، دغدغه ها هم کمتر بود. 
چند هفته پیش، جلوی در خونه منتظر آزانس بودم و مشغول دیدن بازی بچه های همسایه ها. بچه هایی در رده سنی 6 تا نهایتا 12 سال. موقع بازی حرف هایی بهم می زدن که من تا چند وقت پیش حتی تلفظشون رو هم بلد نبودم /: جدیدا هم به لطف کامنت ها در اینستاگرام یاد گرفتم/:
چرا بچه ای با این سن و سال باید همچین حرف هایی رو بلد باشه؟ یعنی تو خونه یاد گرفته یا تو کوچه؟
پس نقش پدر و مادرشون این وسط چی میشه؟
اگه تو خونه یاد گرفته که واویلا!
 اگه هم تو کوچه پس اون پدر و مادر چطور اجازه میدن همچنان بچه بیاد تو کوچه؟ 
از این فکرها دیوونه میشم/: همش نگران مدرسه و محیط های عمومی هستم. 
نگران مدرسه رفتن گل پسر و گل دخترم هستم. 
آدم این همه برای تربیت درست بچه هاش وقت می ذاره، آخرم بچه ها وقتی وارد مدرسه یا محیط های عمومی میشن از دست میرن. آیا واقعا تربیت درست مانع میشه که بچه ها این چیزها رو یاد بگیرن یا هیچ تاثیری نداره؟ 
خیلی نگرانم
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
او...