دغدغه های یک مادر برای آینده فرزندانش

نگرانی علی

مدتیه که حال جسمی رو به راهی ندارم همش سرگیجه داره.

امروز سرم گیج رفت و افتادم رو زمین علی با عجله و نگرانی اومده کنارم میگه مامان نمیری, اگه بمیری ما شام نداریم گشنه میمونیم😂😂😂😂😂 

اصلا هلاک این محبت خالصانه شدم😂😂😂😂

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
او...

قهرهای بامزه

این روزا بچه ها و بازی هاشون خیلی بامزه شدن

اکثر وقتا دارم از دستشون میخندم (:

موقع غذا خوردن باهم دعواشون میشه که نباید به غذای هم نگاه کنن. خخخ

چند روز پیش بهشون بستنی دادم بخورن، یه هو برگشتم و با این صحنه مواجه شدم خخخخ

خدایا این خوشی ها رو از ما نگیر خخخخ

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
او...

باغ بزرگ من

من همیشه تو رویاهام یه باغ برگ میوه دارم که همه نوع میوه ای داره و همه وسیله ای برای بازی بچه ها و ....

امروز که بعد از فک کنم حدود یک سالی، بالاخره همسر جان راضی شدن جمعه رو از خونه بیرون بیان و یه تفریح بکنیم /: رفتیم اطراف شهر و جاهای خنک. 

البته از اون جایی که اینجا کویری هست، حتی اطراف شهر هم خیلی خبری از سر سبزی و خنکی به معنای واقعی نبود. 

سرسبزی باغ پدربزرگم کجا و اینجا کجا....

همینطور که داشتیم برمی گشتیم، منم داشتم به آرزوهام فکر می کردم.

به همسرم گفتم : کاش بیایم اینجا از این زمینای خالی اینجا یه زمین بزرگ بخریم و توش یه عالمه درخت بکاریم. این جوری هم میوه ها و سبزیجات سالم و ارگانیک داریم، هم جایی داریم که پنجشنبه جمعه ها تنها تو خونه نمونیم و از آب و هواش استفاده کنیم، هم بچه ها یه حیاط خیلی بزرگ برای بازی دارن، هم میتونیم دوستامون که مثل خودمون اینجا تنها هستن رو بیاریم و سبب خیر واسه اونا هم بشیم و... تازه می تونیم واسه آب هم مثل اون کشاورز نمونه یزدی آب رو از پاییز و زمستون ذخیره کنیم و با آبیاری قطره ای، بهش برسیم، واسه برق هم پنل خورشیدی بذاریم، برای بچه ها هم یه استخر کوچولو درست میکنیم، یه میز پینگ پونگ و لوازم ورزشی هم می خریم و ...

  همینطور برای خودم خیالبافی می کردم و مزایای طرحم رو می گفتم که همسرم شروع کرد به نظریه دادن /: 

اولین نظریه شون هم این بود که حالا امنیتش رو چجوری تامین کنیم و انقدر منفی بافی کرد که رویای نازنینمو نابود کرد ))))))))))):

بابا خب من که میدونم این در حد رویا باقی می مونه چرا رویای نازنین منو خراب می کنی /: 

و این گونه بود که باغ بزرگ و پر از میوه ی من دود شد و رفت هوا...

نکته بسیار جالبش این بود که وسط نظریات ارزشمند من، یه هو علی برگشته می گه: مامان تو چقدر چیز میز میخوای؟ خودمون که خونه داریم بسه واسمون /:

یعنی یه پسر دارم شاه نداره (((((((((((((((((((((((:

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
او...

مدارس متفاوت

امسال مهد علی تغییر مکان داده و از اینجا رفته و جای جدیدشون هم خیلی دوره و هم خیلی گرون تر (البته حتی همین گرون ترش هم از بقیه مهدها ارزون تره) و برای من امکانش نبود که علی رو ببرم.

از اول تابستون ذهنم مشغول مهد علی بود. به هر جا زنگ می زدم اون آپشنایی که من میخواستم رو نداشتن هیچکدوم مثل مهد قبلی خودش نبودن. یه مورد بود که خیلی خوب بود اما بسیار گرون بود و همون مشکل دوری رو داشت، یکی دوتا دیگه هم بودن که خوب بودن اما هم یک روز درمیون بودن و هم ساعت نه تا دوازده که با شرایط من جور نمی شد.

خلاصه که به شدت ذهنم مشغول بود که چی کار کنم، تا اینکه با یه کانال تو ایتا آشنا شدم. 

تو این کانال مدارس مسجد محور رو معرفی کرده بود. راستش من تا حالا هیچی در این مورد نشنیده بودم. خب اولش هم به نظرم خیلی جالب نیومد. 

اما با همسرم که صحبت کردم به نظرم اومد که ارزشش رو داره که بریم و ببینیم چیه.

وقتی رفتم و باهاشون صحبت کردم نظرم کاملا عوض شد و خیلی هم خوشحال شدم که همه اون ایده آل هایی که من تو ذهنم بود این ها داشتن.

گفتن که شش سال برای این کار تحقیق کردن و با تمام روش ها و متدهای موفق دنیا آشنا شدن. 

تصمیمشون این بود که به جز درس های معمول آموزش و پرورش ، کارهای دیگه ای هم انجام بدن. مثلا آموزش برخی مشاغل یا اموزش طب و نجوم و حتی اموزش بعضی ورزش ها به صورت کاملا حرفه ای. البته نه اینکه از همون کلاس اول ابتدایی به بچه ها طب یاد بدن ، همه رو طبق برنامه تا پایان دوره متوسطه آروم آروم به بچه ها آموزش میدن و در آخر هم بچه ها مسلط به دوتا زبان می شن. یا اینکه می گفت ما هیچ اصراری روی هیچ درسی نداریم و برای بچه ها جلسات استعدادیابی برگزار می کنیم تا استعداد بچه ها رو تو همون زمینه پرورش بدیم. 

یکی از نکات جالبش این بود که می گفت ما دنبال این هستیم که روی معنویات بچه ها کار کنیم، جوری که هم زده نشن و هم براشون جذاب باشه. 

البته یه سری نقدها بهشون دارم، اما معتقدم واقعا کار فوق العاده ای هست.اگه واقعا بتونن همون جوری که گفتن انجامش بدن. 

چند روز پیش هم یه همایش چهار ساعته داشن که اساتیدشون رو دعوت کردن و درباره طرح بیشتر صحبت کردن و به نظرم واقعا خوب بود. 

تصمیم گرفتم امسال که فعلا علی مدرسه رو شروع نکرده برای پیش دبستانی، بفرستمش همینجا اگه راضی بودم از کارشون و همونطوری که میگفتن بودن، برای دبستان هم همینجا بفرستمش.


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
او...

خوراکی سالم

این روزها همش درگیر این هستم که عصرونه جدید و سالم چی برای بچه ها آماده کنم؟

همه نگران کم خوردن بچه هاشون هستن و من نگران پرخوری مدامشون ): خیلی هم سخت پسند شدن. 

هر چیزی نمیخورن 

چون تو دوران امتحانای من باباشون بهشون پفیلا و بیسکوییت و خرت و پرت می داده الان از منم همین انتظار رو دارن که من خیلی بهش توجه نمی کنم.

سعی می کنم براشون خودم چیپس درست کنم یا کیک و شیرینی و پاستیل رو خودم درست میکنم اما تند تند تموم میشه 

چیکار کنم من؟ 

اگه نظری دارید کمکم کنید (:

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
او...

جوجه فقلی

کوثر با ناراحتی از تو اتاق اومده بیرون میگه مامان بیا علی رو دعوا کن به من سه بار گفته جوجه فقلی (جوجه فکلی) 😂😂😂😂

علی از تو اتاق داد میزنه سه بار نگفتم دو بار گفتم😂😂😂😂

اصلا نمیدونم این واژه رو از کجا یاد گرفته ولی دعواهاشون خیلی بامزه س

به کوثر گفتم شوخی کرده مامانی

یه هو عصبانیتش تبدیل شد به خوشحالی و رفت پیش علی گفت داداشی شوخی کردی؟ و در صلح و صفا به ادامه بازی پرداختند😂😂😂😂😂😂

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
او...

غیرقابل اعتماد

چند ماه پیش مادربزرگم فوت شدن و شرایط روحی بدی تو خونه حکمفرما بود. مخصوصا که بابام بشدت به مامانش وابسته بود و حتی خودش رو بازنشسته کرده بود که دیگه دربست در اختیار مامانش باشه, اما خب حکمت خدا تو این بود که قبل از اینکه حکم بازنشستگی بابا بیاد, مادربزرگم از دنیا بره. 
خلاصه وضعیت روحی بابام خراب بود و منم تو اون وضعیت برگشتن به خونه رو صلاح نمیدونستم و یه مدت خونه بابام موندم که به هوای بچه ها حال روحی بابام بهتر بشه. 
هر روز یکی می اومد خونمون تا حال و هوای بابا عوض بشه. یه روز یکی از پسرعمه هام اومد که به مسخره بازی و شیطونی معروفه خخخ یه سه چهار سالی از من بزرگتره و به قیافش اصلا نمیخوره این حجم از شیطونی 😅
همینطور که با بابا شوخی میکرد یه هو کوثر رفت تو اتاق. پسر عمه م خیلی عادی گفت کوثر میای باهم بازی کنیم؟ کوثرم خیلی شیک و مجلسی گفت نه, من به تو اعتماد ندارم😆😆😆😆😆
وااااای بیچاره مونده بود چی بگه 
من و بابام که دیگه داشتیم کبود میشدیم از خنده😆😆😆😆
و اینگونه بود که فرزندم باز هم حماسه افرید. تا یه هفته بعدش هر کی میومد خونمون میگفتن کوثر به ما اعتماد داری؟😄
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
او...

نماز جادویی علی

چند روزیه که حال جسمیم خیلی بده, شاید باورتون نشه اما حتی رگ های دستمم درد میکنن. تموم استخونام درد میکنن. تب ندارم اما دائم یا بدنم داغ میشه یا میلرزم. 

وقتم هم خیلی برای خوندن درسام کمه و حسابی کلافم. 

علی و کوثر میرن و میان دستاشونو بالا میگیرن میگن خدایا مامانی خوب بشه😍😍😍😍

علی اومده میگه مامان من یه نماز جادویی بلدم تو یه شب تاریک خوندمش فرداش بابا خوب شد، الان برای توام میخونم خوب بشی.

بعد رفته تو یکی از اتاقا که پنجره نداره و تاریکه، داره واسم نماز جادویی میخونه که خوب بشم😍😍😍😍 اخه من چه کنم با این پسر😍😍😍

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
او...

قطعی برق و صرفه جویی

چند روزیه که روزی دو سه ساعت برقمون قطع میشه. کلی فکر کردم که چطور میشه تو مصرف برق صرفه جویی کنم. ما بجز کولر و تلویزیون تقریبا وسیله پر مصرف دیگه ای نداریم. کولر رو که شب تا صبح و گاهی حتی تا ظهر، خاموش میکنم و وقتی هوا خیلی گرم شد، روشنش میکنم.

اما تلویزیون چون در انحصار بچه هاست؛ باید یه فکری دربارش میکردم. 

امروز که برق قطع شده بود و علی همش داشت غر می زد، بهش گفتم میدونی چرا برق قطع میشه؟ چون ما باید به فکر همه باشیم.

 اگه قرار باشه تو هر خونه ای همش تلویزیون روشن باشه و مردم به فکر بقیه نباشن؛ بعد برق خونه خودشون و بقیه قطع میشه.

 بعدشم بچه ها وقتی بازی میکنن، رشد میکنن و بزرگ میشن. وقتی همش پای تلویزیون بشینن، ممکنه چشم و سرشون درد بگیره و اذیت بشن... دیگه انقدر واسش از این چیزا گفتم و خودشم تکمیل کرد؛ تا وقتی برق اومد خیلی شیرین گفت: مامان! من میخوام صرفه جویی کنم.

 الان با کوثر میریم بازی می کنیم و تلویزیونم نگاه نمی کنیم😃

و اینگونه بود که من به مقصودم رسیدم😉 باشد که رستگار شوم😆

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
او...

جنگ بازی😳

صبح ها که کوثر از خواب بیدار میشه , بدو بدو میره پیش علی و با خوشحالی میگه داداشی میای با هم بجنگیم؟ 😵😳 

خب جواب داداشی هم که واضح و مبرهنه. با ذوق میگه اره بیا بریم ملاقه برداریم بجنگیم😟

البته در اکثر مواقع باهم نمیجنگن , دوتایی باهم میرن (به قول کوثر ) آمریکاها رو میکشن. خیلی هم بامزه از دست امریکاها فرار میکنن انگار واقعا یکی داره دنبالشون میکنه. کلا بازی هاشون خیلی هیجانیه

داشتم به این فکر می کردم که اینا اصلا نیازی به اسباب بازی ندارن. با چندتا ملاقه و قابلمه و پتو و بالش انقدر بازی های مختلف اختراع میکنن که اصلا سراغ اسباب بازی نمیرن.

به این نتیجه رسیدم گاهی خود ما به خاطر ذوق و شوقمون بچه ها رو بد بار میاریم. انقدر دنبال بهترین و گرون ترین اسباب بازیا میریم اما بچه ها الان تو این فازا نیستن. باید مواظب باشیم خودمون با دست خودمون بچه ها رو متوقع و مصرف کننده سیری ناپذیر بار نیاریم.

اینم خونه ای که بچه ها باهم ساختن😃

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
او...

دامپزشک

پای بابام پیچ خوره و آسیب دیده. 

علی خیلی نگران به بابا نزدیک شد و با ناراحتی گفت: کاش من دامپزشک بودم تا خودم خوبت می کردم.  ((((((((((:
اخه هر کارتونی دیده شخصیت مورد علاقه ش یه حیوون کوچولو بوده که موقع مریضی پیش دامپزشک میرفته ....
خدایا این شادیا رو از ما نگیر خخخخ
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
او...

همانا بعد از هر تنبلی کوششی فراوان خواهد بود

دیروز رو مهمون داشتم و اصلا فرصت نکرده بودم درس بخونم. میدونستم که از شام دیشب مونده واسه همین با خیال راحت از صبح که بیدار شدم مشغول درس خوندن بودم و به جز موقع صبحونه بچه ها دیگه در یخچال رو باز نکرده بودم.

وقتی کوثر اومد سراغم و گفت مامان گشنمه با خوشحالی از جام بلند شدم و فتم به طرف یخچال که غذای بچه ها رو بدم و چقدر هم خوشحال بودم که امروز مجبور نبودم پاشم ناهار درست کنم /:

اما همین که نگاهم به اندازه قابلمه توی یخچال افتاد تازه فهمیدم چه اشتباهی مرتکب شدم ):

غذای بچه ها رو دادم داشتم فکر میکردم ناهار رو چه کنم که یادم افتاد تو فریزر خورش دارم، سریع برنج رو آماده کردم و گفتم خوبه میرم سر درسم تا برنج آماده بشه. دوباره یکمی فکر کردم پس شام رو چی کنم/: 

دوباره با خودم گفتم خب اینو میذارم واسه شام و الانم که بچه ها غذاشونو خوردن خودمون یه ابدوغ خیار میخوریم. شروع کردم به آماده کردن آبدوغ خیار که علی اومد گفت من هنوز گشنمه ها /: گفتم خب اشکالی نداره بیا با ما آبدوغ خیار بخور که فرمودن دوست نمیدارن (عجب گیری کردیما یه روز خواستیم درست و حسابی درس بخونیم )

بساط حلوا که خوراکی مورد علاقه ی بچه هاست رو به پا کردم و تا همسر جان برسن همه چی رو روبه راه کردم ... 

اما حالا دیگه حوصله درس خوندن نداشتم /: 

یعنی فکر کنم داشتم به سمت یه خونه تکونی اساسی پیش می رفتم؛ که خدا رحم کرد و مهر درس خوندن رو به دلم انداخت (:

حالا اگه خدا بخواد اومدم بشینم بخونم...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
او...

6.پیشی

راستش حوصله م سر میره از اینکه اسم بچه ها رو سانسور کنم. میخوام از امروز اسمشونو بگم😄
معمولا وقتایی که بچه ها باهم بازی میکنن یه قسمتی از خونه تبدیل میشه به خونشون بعد میرن مسافرت بازی. اکثر مواقع هم یا به هواپیما نمیرسن یا از قطار جا میمونن خخخخ انقدرم با هیجان بازی میکنن انگار واقعا از قطار یا هواپیما جا موندن 😂😂😂
امروز اما در اقدامی بی سابقه وقتی داشتن بازی می کردن یه هو دیدم علی میگه پیشی بیا بیا اینجا برات شیر بریزم تو کاسه تو لیس بزن. کوثر هم میو میو کنان و بدو بدو دنبال شیر میومد. انقددددر صحنه خنده داری بود که فقط رفتم تو اتاق و شروع کردم به خندیدن😂😂😂😂
اخه معمولا خوششون نمیاد به بازیشون بخندم خخخ.
خوبه تو این شرایط اقتصادی و اجتماعی اقلا این خوشیا رو داریم...
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
او...

5. بازی این روزهای ما


مدتیه شبکه پویا برنامه ای نشون میده به نام باهم بازی. 

برنامه بسیار جالبیه. کلی ایده های جدید و جالب برای بازی های مختلف با بچه ها میده و کلی کمک من شده که بچه ها رو از تلویزیون دور کنم. 

یه مدتی بود با هیچ ترفندی تلویزیون رو رها نمی کردن اما الان همش میرن دنبال بازیشون. 

یکی از بازی های جذابش این بودکه هر چی شال و چادر داشت مثل یه مسیر روی زمین می انداخت، بعد یه سطل توپ اول مسیر بود که بچه ها باید با قاشق این توپ ها رو به انتهای مسیر می بردن. بازی خیلی جالبیه هرچند که کمی واسه بچه های من با درگیری پیش میره خخخخ

بازی بعدی که خیلی مهیج تر هست (البته از نظر من) اینجوریه که لیوان های پلاستیکی رو روی هم میچینن و با توپ بهشون میزنن. 

حالا کنار این بازیا بچه ها هی نظرات مختلف هم میدن که میشه اینجا رو اینطوری تغییر بدیم یا اونجاشو اونطوری بازی کنیم خخخخ



۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
او...

4. اختراعات و اکتشافات گل دختر

بچه های من از اول، هیییییچ وقت پستونک نخوردن. انقدر سخت بود وقتایی که گریه می کردن، با هیچ چیز ساکت نمی شدن. حالا از وقتی دختر داییشون به دنیا اومده و می بینن که دائم پستونک تو دهنشه ، اینا دوتایی عاشق و شیفته پستونک شدن /:


 مثل همیشه مشغول بازی بودن و منم تو آشپزخونه مشغول کارام بودم. 

یه لحظه احساس کردم چیزی توی دهن گل دختره. 

صداش کردم و گفتم: چی تو دهنته؟ 

با خوشحالی وصف نشدنی گفت: ببین چی درست کردم (: واسه خودم پستونک ساختم خخخ

خیلی بامزه بود ، هر چند که بی نهایت هم کثیف بود، معلوم نبود اون لوازم رو از کجا پیدا کرده /:

این شما و این اختراع جوجه کوچولو (:

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
او...

3. هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد

گاهی با خودم فکر میکنم کاش مردم بیشتر از اینکه حرف بزنن، فکر کنن.

کاش به تبعات حرفی که میزنن فکر کنن.

کاش همه خودشونو عقل کل ندونن و بقیه رو ابله و کودن فرض نکنن.

اینجوری خیلی اتفاق ها نمی افته. 

نه دلی میشکنه 

نه چشمی پر از اشک میشه

نه جر و بحثی توی خونه ای شروع میشه 

نه بچه ای شاهد ناراحتی و عصبانیت مادر و پدرش میشه

فقط با کنترل زبانمون می تونیم جلوی خیلی اتفاقات ناگوار رو بگیریم. 

وقتشه که یاد بگیریم لازم نیست ما درباره هرررر چیزی اظهار نظر کنیم، شاید واقعا به ما ربطی نداشته باشه...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
او...

2.یکی از سخت ترین ها

یکی از سخت ترین کارهای دنیا اینه که هم بخوای خوب درس بخونی و هم بخوای بچه ها کلافه نشن /:

شبا که نمیتونم تا صبح بیدار بمونم، مجبور میشم، تو روز هم کارامو انجام بدم، هم درس بخونم، هم با بچه ها بازی کنم. واقعا سخت و گاهی طاقت فرسا هست. 

جالب اینجاست که حاضر نیستن با مداد رنگی و دفتر نقاشی خودشون مشغول باشن، دفتر و کتاب و خودکارای منو میخوان (: 

یکی از جزوه های به درد نخورمو دادم دستشون و دارن تا میتونن خط خطیش میکنن (: احساس پیروزی میکنن که بالاخره تونستن با خودکار تو دفتر من نقاشی بکشن (((:

 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
او...

1. دغدغه این روزها

بچه ها بزرگ و بزرگ تر می شوند و نگرانی های من بیشتر و بیشتر...
انگار هر چی کوچیکتر بودن، دغدغه ها هم کمتر بود. 
چند هفته پیش، جلوی در خونه منتظر آزانس بودم و مشغول دیدن بازی بچه های همسایه ها. بچه هایی در رده سنی 6 تا نهایتا 12 سال. موقع بازی حرف هایی بهم می زدن که من تا چند وقت پیش حتی تلفظشون رو هم بلد نبودم /: جدیدا هم به لطف کامنت ها در اینستاگرام یاد گرفتم/:
چرا بچه ای با این سن و سال باید همچین حرف هایی رو بلد باشه؟ یعنی تو خونه یاد گرفته یا تو کوچه؟
پس نقش پدر و مادرشون این وسط چی میشه؟
اگه تو خونه یاد گرفته که واویلا!
 اگه هم تو کوچه پس اون پدر و مادر چطور اجازه میدن همچنان بچه بیاد تو کوچه؟ 
از این فکرها دیوونه میشم/: همش نگران مدرسه و محیط های عمومی هستم. 
نگران مدرسه رفتن گل پسر و گل دخترم هستم. 
آدم این همه برای تربیت درست بچه هاش وقت می ذاره، آخرم بچه ها وقتی وارد مدرسه یا محیط های عمومی میشن از دست میرن. آیا واقعا تربیت درست مانع میشه که بچه ها این چیزها رو یاد بگیرن یا هیچ تاثیری نداره؟ 
خیلی نگرانم
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
او...